خرید بک لینک

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

هیچ وقت فکر نمیکردم .از روز دوشنبه 11 اردیبهشت که مادر رابرای یک درد معمولی دکتر ببرم و بعد از انجام آزمایشات لازم در روز چهارشنبه 14 اردیبهشت ساعت 22:15 در تماس تلفنی با آقای دکتر بدترین خبر عمرم رابشنوم . دکتر : فردا ساعت 8 صبح برای عمل جراحی بیمارستان باشید . پرسیدم دکتر یعنی اینقدر سریع ؟؟؟ گفت

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

رو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد
ولی هر قطره ای از وی به صد دریا اثر دارد
ز عقل و جان و دین و دل به کلی بیخبر گردد
کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد….

جواب پاتولوژی مادر را دیروز ( 20/2/96)دادند ولی متاسفانه خبر خوبی نبود .

من اصلا حالم خوب نیست . ولی توکل کردم به خدا .

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

بیماری مامان همه توانم را گرفته .

خدا بهمون رحم کنه .

دوست عزیز هم که کلا ما رو فراموش کرده .

هر وقت بهش نیاز دارم نیست .

من هم خودم رو کشیدم کنار ...

هر جا هست خوش باشد .

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

امروز اولین دور شیمی درمانی مادر شروع میشه .

خدا بهش طاقت و تحمل بدهد .

چقدر نیاز داشتم که باشه ولی نیست تا همراهیم کنه .

شاید هم فراموشش شدم ...

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

حال و روز خوشی ندارم .

از دست او هم عصبانی هستم . یا جواب نمیده یا کار داره .

دارم دیوانه میشم .اینقدر مشکلات دارم .

دغدغه کار و بدتر از همه بیماری مادرم .

تو این گیر و دار . کارای او عذابم میده . دلم میخواست یک کم همراهیم میکرد .

انگاری از خداشه که نباشم .

بی معرفت بعد از همه این سالها خیلی راحت ازم دل کند .

برای خودم متاسفم که اینقدر دوستش داشتم ...

دوست داشتنی که او ذره ایی برایش ارزش قائل نشد ...

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

امروز تماس گرفتم .

فکر کنم این کار دارم و نمیتونمش بهانه هست . نمیخواد با من صحبت کنه .

میگه نمیخوام اتفاقات پیشین دوباره تکرار بشه ...

نمیدونم چرا نمیخواد بفهمه که من حواسم هست ....

فکر میکنه من هیچ عذابی نکشیدم . در حالیکه 10 برابر او تو برزخ بودم .

تو این روزهای بی حوصلگی من کاش او دیگه اذیتم نمیکرد ...

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

از دستش ناراحتم . کلا فراموشم کرده .... به من میگه ی کار برایم انجام بده تا مطمئن بشوم .یعنی بعد از این همه سال نفهمیده که من دوستش دارم ... یعنی معرفت او در همینه ؟ نه بدنبال بهانه هست . از دلش بیرون رفتم . دیگه برایش مهم نیست باشم یا نباشم .... زندگیم با او عجین شده بود ولی او هیچوقت نفهمید خودم ا

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

خیلی بی معرفتی . خیلی بی معرفتی

خیییییییییییییییییییییییییییییلی.

جوابم نمیده . پیام دادم دیگه بهت زنگ نمیزنم .

اصلا برایش فرقی نداشت .

خیلی بی مرامه . خیلی بی معرفته ....

از یادش رفتم .

دیگه تحمل هیچ چیز رو ندارم .

فقط دارم غصه میخورم .

خیلی بی معرفتی ...

برچسب: نویسنده: یوسف باقری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 17:28

صفحه بندی